... روزهایی در پس شیرین زبانی ها ی تو در 21 ماهگیت ...

این روزها روزهای شیرینیه ...
روزهایی به شیرینی گفتن کلمات نه چندان درست اما دلنشین از زبان تو جوجه کوچولو ...
روزهایی که هر روزش رو در انتظار منتظر اختراع یک واژه شیرین از زبان کودکانه تو قندک مامان هستیم ...
شیرین زبون من اینروزها با گفتن هر کلمه از زبونت ، دوست دارم تو رو اونقدر تو بغلم فشار بدم که بشی خودم ...
اونقدر محکم فشارت میدم که گاهی اعتراضت رو با جیغ بهم میفهمونی ...
چی کنیم دیگه تو شدی تمام زندگی من و منم دلخوشم به حضور گرم تو ...
شبها وقتی میخوابی بهت نگاه میکنم و فقط از خدا برات شلامتی میخوام ...
بد جوری بهت وابسته شدم ، اونقدر که هر جادثه ای رو در مورد هر بجه ای میشنوم ، شبها قبل از خواب مرور میکنم که اگه زبونم لال در مورد تو اتفاق بیفته من باید چی کنم ...
اونوقت تو تاریکی شب میخوام خفه شم و فریاد بزنم ...
وقتی به خودم میام میگم ای بابا پسرم سالم و در کنارم ، لازم به اینهمه نگرانی نیست ، فقط شکر خدا لازمه ...
این همه گفتم تا بگم که تو این ماه کلی کلمه یاد گرفتی ...کلی کلمه های سخت اما نگفتن کلمه " آب "

و اما فرهنگ چند صفحه ای رادین جونم تو این یه ماهی که گذشت :
گُش = گوش
گُشت = گوشت
گُشی = گوشی تلفن
گوجی = گوجه
گُ = قو
دایـره (با ساکن روز "ی") = دایره
چَس = چس
گُوشی = گوجه فرنگی
مان = مار
مانی = ماهی
سَد = سرد
زَد = زرد
با باد = بای بای
باد = باد
با = آب
با = پا
هَبا = هوا
بُس = بوس
باب سیس هَ با = باب اسفنجی
بُس = بوس
مُش = موش
سی = سه
دِ = دو
دَبایی = دمپایی
چِش = کفش
ماشی = ماشین
باسی ، بازی
بابایی
مامانی
چیش = جیش
دا دایی = دایی
ساسا =سامسونگ
دَس = درس
سیس = سیب
ماست = بستنی ، ماست ، پنیر
سَبا = سلام
وقتی می خوای بگی کرگدن و نمی تونی ، برای اینکه بفهمونی بهم که میفهمی اما نمی تونی بگی به گردنت اشاره میکنی
الهی قربونت بشم که اینقدر میفهمونی
و جمله های دو کلمه ای ؛
جیگر بابا
نی نی مامان
پسر بابا
دست بابا ، دست مامان = دستتوت درد نکنه
و اما صدای حیوانات :
رادین جون گربه میگه؟ مِیو مِیو
گنجشکه میگه؟ جیک جیک
کلاغه میگه؟ گار گا (مدل لهجه قزوینی)
گاو میگه؟ ما ما
گوسفند میگه ؟ بَ بَ
و البته کلی کلمه دیگه که تو گوشیم نوشتم و چون خرابه؟؟؟؟؟
یعنی شما خرابش کردی
واسه همین یادم نیست که هر وقت درست شد برات تو همین پست مینویسم
![]()
برای اینکه با من حرف بزنه ، اسباب بازیهتو تو لباسم یا زیر پتو قایم میکنی و میگی : " مامان نیست؟" دستهای خوشگلتم به دو طرف باز میکنی و من میگم کجاست
دوباره میگی نیست میگم پیداش کن پسرم بیرون میاری و با اهنگ میگی اینا



نمی دونم چرا از دایی ارمان یه جور خجالت میکشی
از بقیه ادمها میترسی اما نسبت به دایی یه حیایی داری
اما تو این ماه بلاخره تا سر سوپر سر کوچه ایه دایی اینا ، تو بغل دایی رفتی بیرون و دایی برات ماست (بستنی) خرید و اومدید بالا
از اون موقع خیلی اسم دایی رو صدا میکنی و تا میگم با دایی کجا رفت بودی و چی خریدی ؟ میگی :"دَ دَ و ماست "
![]()
دیگه خدا رو شکر از صدای جارو برقی نمی ترسی و خودتم میای و بهم کمک می کنی
اما
اما هنوز از دلر به حد مرگ می ترسی و وقتی بی صدا هم میبینیش وجودتو یه ترسی میلرزونه
با بایی رفته بودی تو پیلوت که همسایمون با دلر دیوار رو سوراخ کنه که یهو دیدم با یه صدای گریه شدید اومدی خونه
از اون به بعد از اقای همسایه خیلی میترسی و تا طرفت میاد کلی گریه میکنی



خدا رو شکر دوره سخت پوشک گیرون تموم شده و حالا دیگه راحت تر از قبله
فاصله هر بار بردنت به wc یک ساعته شده و دیگه خونه از دستت در امانه
تعداد بر چسب های جایزه هم به 40 تا رسیده و دو سه باری هم پی پیت رو اعلام کردی
واسه همین برات جایزه خریدم
الان دیگه بیشتر میشه بهت اعتماد کرد و بدون پوشک ساعتهای بیشتری رو در روز میمونی
خودت به محض ورود به wc دمپاییتو می پوشی و قصریتو مرتب میکنی و میشینی روش
و کارت که تموم شد اعلام میکنی
![]()
اما از شیر خوردنت تو این روزها بگم که کلافم کرده
راه به راه شیر میخوای
تا منو مشغول یه کاری میبینی که حواشمو ازت پرت کرده مدام میای و میگی شیر
تا شیر نخوری خوابت نمی بره
و این منو نگران کرده چون تقریباً سه ماه دیگه مونده تا تاریخ مصرف شیر خوردنت به اتمام برسه و از بدقلی های از شیر گرفتنت نگرانم



این روزها علاقه خاصی پیدا کردی که به عروسکهای محبوبت پو و باب اسفنجی شیر بدم و شما پوشکش کنی
خیلی خوب معنی خانم و آقا رو میدونی چون خودت مثل نی نی دخترها به عروسکهات شیر نمی دی و میدی به من تا من شیرشون بدم
![]()
به خاطر فضای روحانی این ایام ، روزی 5 بار به ایین سنیهای باید برات اذان بزنم و روزی چند بار هم نماز میخونی
خیلی خوبه
اما
به شرط اینکه با ورودت به جامعه عادتهای خوب کودکانه جای خودشون رو ندن به اداهای مردم پسندانه



پسرم با اینکه عاشقتم اما
اما خیلی دوست ندارم بهم بچسبی
دوست دارم مستقل باشی
و خودت بتونی از عهده خودت بر بیای اما متاسفانه خیلی وابسته به منی و این موضوع نگرانم کرده
امیدوارم زودتر رو پایخودت بایستی عزیزم
![]()
پسرم اینقدر تو درست کردن پازلهات ماهر شدی که دیگه دلت زده شده از آفرین های مکراری ما
واسه همین گاهی به عمد جورچینها رو اشتباه میچینی و خودت به خودت میگی :" نه" که یعنی درست نیست و این طوری خودتو سرگرم میکنی
یا قایقی رو که مادری اورده و سه کوچولوهای روش که هر کدوم مشغول یه کارن رو میاری و دور اول همه رو درست میگی و از دفعه بعد جابه جا میگی تا من بگم اشتباه کردی
آخه وروجک من کی این کارهارو یادت داده



... روزهایی در پس شیرین زبانی ها ی تو در 21 ماهگیت ...
